طنزستان

کوه با نخستین سنگ ها آغاز میشود و انسان با نخستین درد

تبلیغات تبلیغات

قسمتی از کتاب ناصر ارمنی ؛ رضا امیرخانی

می‌گویند ناصر هنوز به دنیا نیامده بود که پدرش خانه‌ی بالای حسن آباد را خرید. می‌گویند پدر ناصر که دو زنه شد، مجبور شد خانه‌ای دیگر بخرد و به مفهوم واقعی کلمه، «تجدید فراش» کند. یک زن در خیابان مختاری، خانه‌ی آبا و اجدادی، یک زن در بالای حسن آباد، توی محله‌ی ارمنی‌ها. زن دوم، زایمان اول پسر می‌زاید. همین ناصر را. خانه بزرگ و دلبازی می‌خرد، دوتای خانه‌ی اولی. نه اینکه خیلی عاشق چشم و ابروی مادر ناصر باشد، بلکه بیشتر به خاطر ارزانی.
ادامه مطلب

چرا نمی رقصی؟

تاکسی پشت چراغ قرمز ایستاد. حاجی فیروزی از لابلای ماشین‌ها به طرف پیاده رو می‌رفت. زنی که با دختر کوچکش عقب تاکسی نشسته بودند رو به دخترش گفت: «حاجی فیروزو دیدی؟» دختر سرش را تکان داد یعنی دیده است. مردی که جلو نشسته بود گفت: «همین دیروز عید بودا، چشم به هم زدیم سال تموم شد.» راننده گفت: «یه چشم دیگه به هم بزنیم، به کلی تموم شده رفتیم.» دختر بچه پرسید: «کجا رفتیم؟» مادرش گفت: «هیچ جا... دارن شوخی می‌کنن.» راننده گفت: «آره عموجون، شوخی کردم جایی نمی‌ریم.» و
ادامه مطلب

وبلاگ های پیشنهادی

جستجو در وبلاگ ها